یادداشتهای کوتاه در مورد DVD های موجود در بازار
نوح در نيويورك
ايوان يك اخبار گوي ساعت ۶ تلوزيونه كه حالا شانسش زده و نماينده كنگره شده يعني اين آقا:

يك همسر هم داره يعني دقيقا اين خانوم:( اوني كه گوشواره داره سمت راستي )

خلاصه ماشين دلخواه و خانه آنچناني و راستي چند تا بچه هم داره ( چند تا يعني ۳ تا ) تا اينكه ساعتش كه براي ساعت ۷ صبح تنظيم شده هر روز سر ساعت ۱۴ : ۶ زنگ ميزنه يك بسته پستي هم محتوي لوازم و ابزار نجاري عهد قديم از راه ميرسد خلاصه طرف ميفهمه بايد به كتاب مقدس رجوع كند و بعد هم كه خود خدا تشريف ميارند و به آقاي ايوان ميگويند يك كشتي بساز درست مانند كشتي نوح. ۳۵۰ متر طول و ۵۰ متر عرض . كار كشتي را شروع ميكند و كارش را از دست ميدهد همچنين همسرش هم تركش ميكند.بعد هم شروع ميكنه ريش در آوردن و سفيد شدن موها تا اينكه خود نوح ميشود. حيوانات هم از همه جاي دنيا جفت جفت ميآيند و كلا علاقه خاصي به آقا ايوان نشان ميدهند.

خلاصه كشتي ساخته ميشود و منتظر سيل مي مانند...

فيلم يك كمدي خانوادگي است كارگردان اين فيلم بعد از ساخت بوريس تعالي با جيم كري تنها در پروزه اي با ابعاد بزرگتر دارد خودش را تكرار ميكند . آودرن بازيگري در نقش خدا همانگونه كه در عهد رونسانس براي ميكل آنژ كشيدنش دردسر ساز شده بود براي كارگردام دردسر شد و مجامع مذهبي اعتراض كردند.فارق از بحث آزادي هنري و آزادي انديشه فرض كنيد چنين فيلمي در ايران ساخته ميشد چه ميشد؟
اينهم نوح و خدا در كنار هم :

و پوستر رسمي فيلم با توضيح اينكه اين ژست ياد آور هنر پيشه و ستاره سكس هاليوود مرلين مونرو است:

شاد باشيد
تایید میکنم که دیوانه ام. من یک دیوانه زنجیری نیستم . کمتر پیش میاد به کسی آسیب برسونم لااقل کمتر از آسیبی که افراد مدعی عقل به خودشون و بقیه می رسانند . نوعی دیوانگی خاص : شیزوفرنی , کمی نبوغ , خود شیفتگی , عقده های واخورده والبته یبوست . این آخری درست وقتی به سراغم میاد که حال کسی را به شدت گرفتم . بقیه می گویند آدم خاصی است هنرمند است ولی پشت سرم عقیده دارند منزوی , مردم گریز , متکبر و روانیم. جالب اینجاست که از این حالت خیلی هم لذت میبرم . وسعی دارم لحظه به لحظه این ویژگی ها را در خودم بست بدهم.
بیشتر اوقات خیابان ها را پیاده طی می کنم و غرق در تفکرات سعی می کنم دلیلی موجه برای وجود خودم , وهر آنچه که در اطرافم وجود داره پیدا کنم.به روابط موجود در اجزائ طبیعت فکر می کنم و بدون این که بخواهم با هست وارد گپ و گفت می شوم. این گفت و گوی که گاهی رنگ طنز هم می گیرد کمی مانند خودشیرینی یک بچه پنج ساله پیش بزرگترها برای شکلات بیشتر و گاهی هم برای هیچ است. این گونه گفتگوها عمیق ترین رابطه من است ومن دوست دارم نام آن را گو بگذارم. هیچ وقت دوست ندارم به این قسمت از دیوانگیم پایان بدهم .برای این موضوع کوه ها , جنگل ها و دریا به من پناه می دهند . طبیعت که کمی ناب مانده باشد محل هماهنگی و هارمونی است. اینجا نظم , زیبایی , تنوع طرح و کاربرد دیوانه کننده است .به هیچ وجه نمی خواهم به جای مردم عاقلی باشم که در این گونه معابد ساکت هستند من یا خودم با رود با علف با آب با درخت با ماهی با آسمان و با کوه حرف می زنم . این گو شامل کلمات طرح ها رنگ ها و معانی است .و هر چیز جدیدی گفتگو را گسترده تر می کند حتی سکوت بدون تفکر با چشم بسته.
به نظرم چیزی یا کسی که من او را هست می نامم از این گونه حالات خوشش می آید. من خودم را قسمتی از این هست می دانم. من تمام این هست هستم . شاهد این هست هستم . هست قسمتی از من است . من هستم.
هست بارها مرا خواند تا من فهمیدم. از تولد تا به حال مرا به نام های مختلفی می خواند و خودش هم نامش تغییر می کند . هست از بیرون و درون مرا می خواند . هست مرا با عشق با هوس با متانت با وقار با کینه با حسادت و با صفات دیگر می خواند . هست پر از معناست و می پسندد بشناسیمش. معنایش کنیم واین کار را از سر بگیریم. چون ما نمی توانیم هست را بشناسیم . در بهترین تعریف از میان تعاریف معتبر باید به شما بگویم << هست هست >>
نوجوان بودم دیوانه دیوانه . منکر هر آنچه سنگ افکار را روی سنگ نگه می داشت . نمی گفتم فریاد می زدم نمی بینم نیست دیوانگان نمی بینم نیست . تنها ماندم از هرکه می شناختم تنها ماندم گریه کردم فریاد کردم به هر نامی کفر گفتم تا تهی شدم خاموش شدم گسستم . سرد بودم دستم گرم شد گرم شدم آنگاه گو آغاز شد : << هست >>.
شاخه شاخه دانش می گوید هست هست.علوم چیزی نیستند جز دلایلی برای وجود هست . علوم راه های گسترش و ستایش هستند واین از راه شناخت هست صورت می گیرد. هست در انتها و ابتدای راهیست که تو میروی هست در را با تو گام می زند.هست هست.
کم کمک گو را دوباره یافتم . معنی گو گسترش یافت و وسیع شد. حال به این معنی رسیدم که هر تلاشی در هر جهت نوعی گوست . مطالعه علمی آفرینش هنری همه جلوه هایی از گویند.گو گام زدن است گو نشستن است گو نماز است گو مستیست گو شرارت است گو انسان بودن است گو عرعر الاغ است وزوز زنبور گوست. هیچ کس کاری نمی کند جز گو.
اگر به اندازه کافی از نزدیک نگاه کنی در هر کسی نقطه ضعفی
خواهی یافت
شکستگی FRACTURE یک فیلم داغ داغ ۲۰۰۷ است.

یک متخصص موفق هوا و فضا از رابطه همسرش با یک افسر پلیس آگاه میشود و خیلی خونسرد مغز همسرش را هدف قرار میدهد. دستش را میشوید اسلحه به دست میگیرد و منتظر پلیس میماند .پرونده این جنایت به دست دادستان جوانی میافتد که خیلی خونسرد بازیچه دست قاتل میشود. پرونده به نفع قاتل بسته میشود ولی داستان ادامه دارد...
آنتونی هاپکینز استاد بازیگری شاید در این فیلم هانیبال لکتر را تکرار میکند . بعضی مواقع به علت اینکه همسرش به او خیانت کرده با او همراه میشویم گاهی اوقات از او بدمان میآید . اما برای من که عاشق شخصیتهای منفی هستم بازی بسیار زیبا و خاطره انگیزی بود.
شما در ابتدای فیلم میبینید که قتل اتفاق میافتد حتی رابطه نا متعارف همسرش را نیز میبینید اما اینکه دستگاه فضایی و کارآگاهان از بیننده عقبترند به هیچ وجه باعث نمی شود تعلیق فیلم کم شود یا شما از جو هیجان انگیز خارج شوید . دکوراسیون صحنه فیلمبرداری نشان دهنده شخصیت افراد است دستگاهایی با دقت بالا که تکنیک دقیقشان تنها لذت جویی سازنده را ارضا میکندنشان میدهد که سازنده آنها بیشتر از بازی کردن لذت میبرد تا برنده شدن و وقتی برنده میشود هم باز با حریف بازی میکند و کار را متوقف نمیکند این نقطه ضعف اوست...
فیلم را ببینید ( دیدن این فیلم به همسران نق نقو پیشنهاد میشود )
راستی این امکان جدید بلاگفا که دوستان را از آپ شدن خبر میکند عجب چیز توپی است !
چاخان
سفر میکردم
سالها پیش از نوح
قرنها قبل از او
بس سفرها کردم
بس عجایب دیدم
اسبهایی دیدم تیزتگتر از باد
رودهایی دیدم رو به بالا میرفت
باغبانی دیدم عاشق داسش بود
باغ سردی دیدم که درش خاک نبود
مردمانی دیدم غم هم میدیدند
شاعری را دیدم به غزل میخندید
تند بادی دیدم در سفر گم شده بود
عارفی را دیدم پاک ..خل شده بود
روزهایی دیدم به سیاهی ذغال
شب سردی دیدم روشن از مهتابی
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
من کشیشی دیدم به خدا ایمان داشت
کودکی را دیدم که به غم میخندید
به قلمدان سوگند
به سر سگ سوگند
من الاغی دیدم عاشق دانش بود
سگ زردی دیدم عشق را میفهمید
مرد مستی دیدم منکر جاذبه ماه و زمین
عاشقی را دیدم نور را مینوشید
قاتلی را دیدم که به گل درس عطوفت میداد
کوهساری دیدم به زمین راه نداشت
پیر مردی دیدم کفر - فریاد - فغان ...
ته قلبش اما به خدا ایمان داشت
اسب سرخی دیدم بوی آتش میداد
تکه ابری دیدم جنسش از سرب و بلور
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
مرد مجنونی بود دل به آواز گل یاس سپرد
مار سبزی دیدم کمکی هل شده
بود دست و پایش گم بود
اسب شطرنجی بود
بیدقی را به سواری میبرد
من رسولی دیدم که خدا را نشناخت
جیب مردم میزد
من سفرها کردم
بس عجایب دیدم
کودکی را دیدم مشق کشتن میکرد
و نسیمی خوشبو که به من میخندید
به چنار سر باغ به گل خر زهره
من شپشها کشتم
سوپ شلغم خوردم
زیر باران رفتم
برف بازی کردم
عشق هم ورزیدم
معدن تجربه ام
تکه نانی دیدم که گدایی میکرد
دلقکی را دیدم ماه را میخنداند
گربه ای را دیدم نان و بلبل میخورد
آسمان را دیدم کره خر میبارید
گرگ هایی بودند صلح فریاد زدند
من لبویی دیدم به خدا غیرت داشت
تک درختی دیدم عاشق تنهایی
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
آن زمانی که نبود
سالها قبل از نوح
آسمان آبی بود
به زمین وصل نبود
مرزبانهای افق صاعقه را میخوردند
همه مجنون بودند همه عاشق بودند همه شیدا بودند
یاد ایام قدیم
یاد ایامی که سفر میکردم
۲۳/۶/۱۳۸۰ برمزار سهراب
بعضی خاطرات بهترین فراموش شده ها هستند

MEMENTO داستان مردیست که حافظه اش را از دست داده است . میداند که همسرش کشته شده و در همان حادثه خودش هم حافظه کوتاه مدتش را از دست داده. او بر روی انتقام تمرکز کرده. و سعی دارد قاتل همسرش را یدا کند اما حافظه کوتاه مدت ندارد و اطرافیان باید هر بار او را میبینند خودشان را به اومعرفی کنند . فضای فیلم پر از ابهام و پیچیدگیست تا انتهای فیلم نمیتوان به گفته ها اعتماد کرد نمیتوان برای کسی دل سوزاند . مرد بدون حافظه به کمک یک دوربین پولوراید و ثبت تصاویر برای خودش حافظه کوتاه مدت ساخته است تمان آنچه را باید به یادش بماند روی بدنش خالکوبی میکند. بیشتر فیلم را تعریف نکنم خوب.

داستان فیلم مانند بازگشت ناپذیر از آخر به اول گفته میشود . این معنای فلش بک نیست چون بازگشتی ندارد . اما مانند این است که شما شت سر هم به فلش بک برده میشوید .شما با قهرمان اصلی همراه میشوید اما در نیمهراه از او دل میکنید در آخر احساس میکنید قربانی شیوه روایت فلم شده اید و درست قضاوت نکرده اید ( اتفاقی که همیشه در زندگی می افتد ). خط داستانی این گونه فیلمها مثل تصادف کمی جدید است اما شیوه بیان متفاوت و خط داستانی غیر کلاسیک و مدرن بیننده را جذب میکند و تا پایان نگه میدارد.
تتیتراژ فیلم به تنهایی زیباست و با موضوع فیلم بسیار مر تبط است .عکس پولارویدی را نشان میدهد که در دست شخصی به تدریج در حال محو شدن است و بعد متوجه میشوید که فیلمی را از آخر به اول میبینید خونهای روی دیوار به سمت بالا میرود و ... در آخر متوجه میشوید جوان ساده ای که مقابل شماست قاتل مردی غیر مسلح است . و سریعا ی میبرید این یک تیتراژ خالص نیست فیلم شروع شده است و شما با یک حقه کارگردان عقب مانده اید این عقب ماندن در همه فیلم ادامه دارد چون شما از یشینه افراد خبر ندارید . این جالبترین تکنیک است یعنی با اینکه حافظه دارید و فراموشی ندارید در همه فیلم مانند شخصیت اصلی در فراموشی بسر میبرید .
وقت و ایام بکام
ایرما خوشگله


درقلب پاریس محله ای وجود دارد که شبها تا صبح بیدار است . تمام مواد غذایی پاریس میوه سبزی گوشت گاو خوک مرغ و گوسفند و . .. از این بازار تهیه و توزیع میشود .( شرح کاملی از این محله را میتوانید در رمان خرمگس بخوانید ) در این محله خیابانی وجود دارد به نام خیابان کاسانوا ( کاسانوا نام دانشجوی کشیشی در ونیز قرون وسطی بود که اسطوره عیاشی و زنبارگی اروپا شد ! ) این خیابان پاتوق زنان هرجایی و باجخورهای آنان است .
باجخور یعنی چی ؟ در کنار هر زن تن فروش یک مرد قرار دارد که وظیفه خرج کردن پول او را به عهده دارد . در یک کلام هر فاحشه به وسیله یک باجخور استسمار میشود و در عوض از یک رابطه مصنوعی کمی محافضت و یک دنیا غم وبدبختی برخوردار میشود. ( توجه کنید به رمان ساکن محله غم نوشته ر- اعتمادی ) در ضمن وظیفه رشوه دادن به پلیس هم به عهده همین باجخورهاست.
ایرما خوشگله یکی از این روسپیهاست که با سگش در کنار درب یک هتل روبروی یک کافه میایستد . و در آخر کار داستانی هم برای مشتریانش تعریف میکند که هم عملش معصومانه جلوه میکند هم پول بیشتریبرای سرطان خواهرش - تعمیر سقف صومعه در فلان کشور و ... بدست میآورد و در همان پایین تحویل آقای محترم میدهد اما پلیس از همه جا بیخبر وارد محل میشود و به علت ناشیگری یک روزه اخراج میشود و بر اساس یک اتفاق باجخور ایرما میشود و چون ایرما اصلا برای یک زندگی شرافتمندانه تربیت نشده اقای پلیس سابق نستور پاتو روزها کارگری میکند تا شبها با چهره ای مبدل به دیدن ایرما میرود لردی که تنها به بازی ورق اکتفا میکند . تا اینکه در جریان یک تعویض لباس گناه قتل لرد به گردن نستور پاتو میافتد و ....
آندره پره وین اکار بهترین موسیقی فیلم را برای ایرما خوشگله بدسن آورد .
| کارگردان | بیلی وایلدر |
|---|---|
| تهیهکننده |
بیلی وایلدر |
| نویسنده |
بیلی وایلدر |
| بازیگران |
جک لمون |
| موسیقی |
آندره پره وين |
|
فیلمبرداری |
جوزف لاشله |
| تدوین | دانيل ماندل |
| توزیعکننده | ميريش كورپرشن (The Mirisch Corporation) |
| انتشار | ۱۹۶۳ |
| مدت | ۱۴۷ دقیقه |
| زبان | انگلیسی
|
آقا ما عمرآ اهل این برنامه ها نیستیم اما از شعر کژوان خوشم اومد گفتم یک داستان هم من بگذارم .به شرقیترین ستاره هم قبلا گفته بودم .تو را به خدا تو نظرت بنویس نگن من حسودم . لطفا نظر خودتان را بگذارید
این پست را به دلیل بی ارتباط بودن با وبلاگم هفته آینده حذف میکنم .
خواب هايت را برايم بنويس
همه چيز از پنجاه روز پيش شروع شد.شب بود.خواب بودم.باران سمج بهاري همه جا را خيس ميكرد .حس كردم سقوط ميكنم.ژرف . . .
قلبم ميتپيد. دست راستم خواب رفته بود.جز جز ميكرد تنبل شده بود .با بي حوصله گي به فرمانهاي مغز عمل ميكرد.به فكرم رسيد اين تجربه متفاوتي هست در مورد چيزي كه تا اين حد مورد اطمينان ماست.دستم...
همه خواب بودند .راه رفتم.دور خودم گشتم وبعد خوابيدم.
اما ديگر خوابي نديدم . شب هاي باراني خواب نديدم شبهايي كه آسمان ستاره حراج ميكرد هم خواب نديدم.اين بد نبود ولي همه مي گفتند بعد از آن شب باراني هر شب صدها رويا مي بينند و هزاران كابوس.و من خواب نمي ديدم.
حرف مردم شده بود خواب هاي جالب شب هاي گذشته.در تاكسي فرودگاه سينما حتي وقت نمايش فيلم ديگر كسي تلويزيون نگاه نمي كرد.همه مي رفتند مي خوابيدند تا خواب هاي تازه ببينند. يك روزنامه نوشت: مردي نود ساله كه تا به حال برف نديده بود خواب برف ديد. كسي آن روزنامه را نخواند. حالا همه روزها هم مي خوابيدند تا خواب هاي بلوري ببينند.روزنامه ها هم بسته شد.تلوزيون هم سينما هم يك نويسنده مي خواست تمام خواب هاي جديدش را در يك كتاب بنويسد اما متوجه شد ديگر كتابي چاپ نمي شود.
اما چرا من خواب نمي ديدم؟ اول شروع كردم به دروغ گفتن :
گفتم خواب ديدم كه بالاي درياچه اي آبي كه نور خورشيد قسمتي از رنگش را پاك كرده بود با دست خالي با ناباوري پرواز مي كنم.
گفتم خواب ديدم كه بالاي پشت بام خانه برهنه ي برهنه تنها ماندم واز خجالت نمي توانم پايين بيايم
گفتم خواب ديدم با زيباترين زن جهان در سواحل در يا هاي گرم دور شنا مي كنم و بعد فهميدم آن زن پري دريايي است .اما حالا يك اتفاق جديد افتاده بود .
حالا كسي فرصت شنيدن خواب هاي ديگران را نداشت.حتي دانيال هم مي خوابيد تا خودش خواب ببيند.مردم سبد سبد كابوسها را جدا مي كردند و جلوي در مي گذاشتند. رويا هاي قشنگشان را پاك مي كردند و به جاي عكس ها و نقاشي ها به ديوار مي آويختند. آدم هاي خسيس همه را انبار مي كردند.اما رويا ها به هيچ دردي نمي خورد به درد هيچ كس جز من. من كه خواب نمي ديدم.
نمي دانم اولين رويا را كي خريدم يا از كدام كوچه اولين كابوس را برداشتم.اما من تنها خريدار رويا ها و كابوس هاي شهر شدم رويا ها را مي شستم خشك مي كردم و در شيشه هاي مربا ته پستو فراموش مي كردم.حالا كوچه هاي شهر خيلي وحشتناك شده بود كابوس ها چند تا از ماموران شهرداري را زنده زنده خورده بودند و بقيه در خواب بودند.فقط من خواب نمي ديدم من و...
در كوچه هاي كابوس زده قدم مي زدم يك پسر بچه ديدم. ديشب. زانوها را بغل كرده بود و سعي مي كرد چشم هاي اشك آلودش را بينشان پنهان كند. نزديكش شدم .
- روياي اضافه داري؟
جوابم را نداد از من مي ترسيد چرا بچه ها از همه مي ترسند حتي حالا كه بچه دزدها هم فقط خواب مي بينند.
- يك كابوس كوچك هم نداري ؟ مي خرم با قيمت خوب مي خواهي يك روياي صورتي دم صبح را با يك شكلات..
- مگر خودت خواب نمي بيني ؟
چه مي گفتم يك لرزش خفيف همه وجودم را گرفت .يخ كردم.
- نكند از كابوس هاي اين كوچه بترسي كوچولو من اينجا هستم...
- تو هم رويا نمي بيني.
تو هم؟ او هم نمي ديد او هم رويا نداشت شايد مي خواست مرا خام كند شايد او روياها را ميدزديد شايد.
- من.. من هم رويا ندارم. يعني دارم . در كوله بارم اما خودم رويا نمي بينم.مال ديگران است يعني خريدمشان.
و بعد قصه آن شب آن شب باراني قصه خواب نديدن داستان هزاران هزار پرسه بي هنگام در جستجوي رويا را برايش گفتم .گفتم كه روياها را ميتوان درون شيشه گذاشت و در نور آفتاب آنها را نگاه كرد.گفتم روياها شبها سيا لند اما روزها اگر در شيشه نباشند بخار ميشوند.
گفت خواب نميبيند .يتيم است ومرد نابينايي او را نگه مي داشته تا چشمش باشد .ناببينا وقتي فهميده نمي تواند در روياها همراهش باشد رهايش كرده و براي هميشه راه بيداري را در رويا گم كرده است .گفت از كابوس ها مي ترسد و تا بحال رويا نديده است.
از كوله بارم رويايي به او نشان دادم.يك روياي آبي كه پرنده اي در آن آواز مي خواند شايد هم مي خنديد.آن را از يك زن يهودي خريده بودم .نگاه كودك خيره بود مي درخشيد. زيباتر از هزاران رويايي كه در شيشه ها ديده بودم.آزادتر از تمامي پرندگاني كه خورشيد بارشان ميكرد.
- مال تو از يك زن خريدم در راه آهن مي خواست از اين شهر برود كه قطارها را خواب گرفته بود. در شيشه را باز نكن مگر نه آفتاب فردا بخارش مي كنه.
اما در شيشه باز شد پرنده خواند و خوابي عميق كودك را ربود و من مي انديشيدم كه آيا خواب مي بيند.
بيدار شدم در كنارم خوابيده بودي آفتاب همه چيز را بخار كرده بود با عجله برايت يادداشت گذاشتم :
ديشب خواب گربه ديدم .تو همون گربه اي بودي كه از پنجره آمد .همون گربه اي كه در توالت كثافت كرد و از شلنگ براي تميز گردن خودش استفاده كرد.در حالي كه من تعجب كرده بودم.صدا زدم :اين گربه با شلنگ خودش را تميز مي كند.در حالي كه كسي نبود به صداي من گوش كند . همون لحظه گربه به يك زن تبديل شد. يك زن در زجر كشيدن.بدون حتي يك مو بر روي بدن و سرش . برهنه تراز برهنه.اون زن تو بودي بدون هيچ مشخصه اي از تو . ولي مي شناختمت.چاق بودي و زرد رنگ ولي مي شناختمت.كسي جز تو نميتوانست گربه باشد.يك چيزي زمزمه ميكرد سرطان سرطان سرطان...
در آغوشت گرفتم گريستم.يكي شديم پيكري واحد بدني از درد و آب.
از امروز خواب هايت را برايم بنويس خواب ها خيلي مهمند خيلي.