تبليغاتX
DVD دیشب
یادداشتهای کوتاه در مورد DVD های موجود در بازار

بعضی خاطرات بهترین فراموش شده ها هستند

 

 

MEMENTO داستان مردیست که حافظه اش را از دست داده است . میداند که همسرش کشته شده و در همان حادثه خودش هم حافظه کوتاه مدتش را از دست داده. او بر روی انتقام تمرکز کرده. و سعی دارد قاتل همسرش را یدا کند اما حافظه کوتاه مدت ندارد و اطرافیان باید هر بار او را میبینند خودشان را به اومعرفی کنند . فضای فیلم پر از ابهام و پیچیدگیست تا انتهای فیلم نمیتوان به گفته ها اعتماد کرد نمیتوان برای کسی دل سوزاند . مرد بدون حافظه به کمک یک دوربین پولوراید و ثبت تصاویر برای خودش حافظه کوتاه مدت ساخته است تمان آنچه را باید به یادش بماند روی بدنش خالکوبی میکند. بیشتر فیلم را تعریف نکنم خوب.

 

 

داستان فیلم مانند بازگشت ناپذیر از آخر به اول گفته میشود . این معنای فلش بک نیست چون بازگشتی ندارد . اما مانند این است که شما شت سر هم به فلش بک برده میشوید .شما با قهرمان اصلی همراه میشوید اما در نیمهراه از او دل میکنید در آخر احساس میکنید قربانی شیوه روایت فلم شده اید و درست قضاوت نکرده اید ( اتفاقی که همیشه در زندگی می افتد ). خط داستانی این گونه فیلمها مثل تصادف کمی جدید است اما شیوه بیان متفاوت و خط داستانی غیر کلاسیک و مدرن  بیننده را جذب میکند و تا پایان نگه میدارد.  

تتیتراژ فیلم به تنهایی  زیباست و با موضوع فیلم بسیار مر تبط است .عکس پولارویدی را نشان میدهد که در دست شخصی به تدریج در حال محو شدن است و بعد متوجه میشوید که فیلمی را از آخر به اول میبینید خونهای روی دیوار به سمت بالا میرود و ... در آخر متوجه میشوید جوان ساده ای که مقابل شماست قاتل مردی غیر مسلح است . و سریعا ی میبرید این یک تیتراژ خالص نیست فیلم شروع شده است و شما با یک حقه کارگردان عقب مانده اید این عقب ماندن در همه فیلم ادامه دارد چون شما از یشینه افراد خبر ندارید . این جالبترین تکنیک است یعنی با اینکه حافظه دارید و فراموشی ندارید در همه فیلم مانند شخصیت اصلی در فراموشی بسر میبرید .

وقت و ایام بکام  

 

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

 ایرما خوشگله

 

 

 

 

 

درقلب پاریس محله ای وجود دارد که شبها تا صبح بیدار است . تمام مواد غذایی پاریس میوه سبزی  گوشت گاو خوک مرغ و گوسفند و . .. از این بازار تهیه و توزیع میشود .( شرح کاملی از این محله را میتوانید در رمان خرمگس بخوانید ) در این محله خیابانی وجود دارد به نام خیابان کاسانوا ( کاسانوا نام دانشجوی کشیشی در ونیز قرون وسطی بود که  اسطوره عیاشی و زنبارگی اروپا شد ! ) این خیابان پاتوق زنان هرجایی و باجخورهای آنان است .

باجخور یعنی چی ؟ در کنار هر زن تن فروش یک مرد قرار دارد که وظیفه خرج کردن پول او را به عهده دارد . در یک کلام هر فاحشه به وسیله یک باجخور استسمار میشود و در عوض از یک رابطه مصنوعی کمی محافضت و یک دنیا غم وبدبختی برخوردار میشود.  ( توجه کنید به رمان ساکن محله غم نوشته ر- اعتمادی ) در ضمن وظیفه رشوه دادن به پلیس هم به عهده همین باجخورهاست.

ایرما خوشگله یکی از این روسپیهاست که با سگش در کنار درب یک هتل روبروی یک کافه میایستد . و در آخر کار داستانی هم برای مشتریانش تعریف میکند که هم عملش معصومانه جلوه میکند هم پول بیشتریبرای سرطان خواهرش - تعمیر سقف صومعه در فلان کشور و ... بدست میآورد و در همان پایین تحویل آقای محترم میدهد اما  پلیس از همه جا بیخبر وارد محل میشود و به علت ناشیگری یک روزه اخراج میشود و بر اساس یک اتفاق باجخور ایرما میشود و چون ایرما اصلا برای یک زندگی شرافتمندانه تربیت نشده اقای پلیس سابق نستور پاتو روزها کارگری میکند تا شبها با چهره ای مبدل به دیدن ایرما میرود لردی که تنها به بازی ورق اکتفا میکند . تا اینکه در جریان یک تعویض لباس گناه قتل لرد به گردن نستور پاتو میافتد و ....

آندره پره وین اکار  بهترین موسیقی فیلم را برای ایرما خوشگله بدسن آورد .

کارگردان بیلی وایلدر
تهیه‌کننده

 

بیلی وایلدر
آی آ ال دايموند
ادوارد ال پرسون
الكساندر ترانر

نویسنده

 

بیلی وایلدر
آی آ ال دايموند
الكساندر برفورت

بازیگران

 

 

جک لمون
شرلی مک كين
جیلو ژاكوبی
بروس يارنل
هرشل برناردی

موسیقی

 

آندره پره وين

 

فیلمبرداری

 

جوزف لاشله

تدوین دانيل ماندل
توزیع‌کننده ميريش كورپرشن (The Mirisch Corporation)
انتشار ۱۹۶۳
مدت ۱۴۷ دقیقه
زبان انگلیسی


    

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

خدا بکشه آدم حسود را !

آقا ما عمرآ اهل این برنامه ها نیستیم اما از شعر کژوان خوشم اومد گفتم یک داستان هم من بگذارم .به شرقیترین ستاره هم قبلا گفته بودم .تو را به خدا تو نظرت بنویس نگن من حسودم . لطفا نظر خودتان را بگذارید  

این پست را به دلیل بی ارتباط بودن با وبلاگم هفته آینده حذف میکنم .

 

خواب هايت را برايم بنويس
همه چيز از پنجاه روز پيش شروع شد.شب بود.خواب بودم.باران سمج بهاري همه جا را خيس ميكرد .حس كردم سقوط ميكنم.‍‍‍‍‍ژرف . . .
قلبم ميتپيد. دست راستم خواب رفته بود.جز جز ميكرد تنبل شده بود .با بي حوصله گي به فرمانهاي مغز عمل ميكرد.به فكرم رسيد اين تجربه متفاوتي هست در مورد چيزي كه تا اين حد مورد اطمينان ماست.دستم...
همه خواب بودند .راه رفتم.دور خودم گشتم وبعد خوابيدم.

اما ديگر خوابي نديدم . شب هاي باراني خواب نديدم شبهايي كه آسمان ستاره حراج ميكرد هم خواب نديدم.اين بد نبود ولي همه مي گفتند بعد از آن شب باراني هر شب صدها رويا مي بينند و هزاران كابوس.و من خواب نمي ديدم.
حرف مردم شده بود خواب هاي جالب شب هاي گذشته.در تاكسي فرودگاه سينما حتي وقت نمايش فيلم ديگر كسي تلويزيون نگاه نمي كرد.همه مي رفتند مي خوابيدند تا خواب هاي تازه ببينند. يك روزنامه نوشت: مردي نود ساله كه تا به حال برف نديده بود خواب برف ديد. كسي آن روزنامه را نخواند. حالا همه روزها هم مي خوابيدند تا خواب هاي بلوري ببينند.روزنامه ها هم بسته شد.تلوزيون هم سينما هم يك نويسنده مي خواست تمام خواب هاي جديدش را در يك كتاب بنويسد اما متوجه شد ديگر كتابي چاپ نمي شود.
اما چرا من خواب نمي ديدم؟ اول شروع كردم به دروغ گفتن :
گفتم خواب ديدم كه بالاي درياچه اي آبي كه نور خورشيد قسمتي از رنگش را پاك كرده بود با دست خالي با ناباوري پرواز مي كنم.
گفتم خواب ديدم كه بالاي پشت بام خانه برهنه ي برهنه تنها ماندم واز خجالت نمي توانم پايين بيايم
گفتم خواب ديدم با زيباترين زن جهان در سواحل در يا هاي گرم دور شنا مي كنم و بعد فهميدم آن زن پري دريايي است .اما حالا يك اتفاق جديد افتاده بود .
حالا كسي فرصت شنيدن خواب هاي ديگران را نداشت.حتي دانيال هم مي خوابيد تا خودش خواب ببيند.مردم سبد سبد كابوسها را جدا مي كردند و جلوي در مي گذاشتند. رويا هاي قشنگشان را پاك مي كردند و به جاي عكس ها و نقاشي ها به ديوار مي آويختند. آدم هاي خسيس همه را انبار مي كردند.اما رويا ها به هيچ دردي نمي خورد به درد هيچ كس جز من. من كه خواب نمي ديدم.
نمي دانم اولين رويا را كي خريدم يا از كدام كوچه اولين كابوس را برداشتم.اما من تنها خريدار رويا ها و كابوس هاي شهر شدم رويا ها را مي شستم خشك مي كردم و در شيشه هاي مربا ته پستو فراموش مي كردم.حالا كوچه هاي شهر خيلي وحشتناك شده بود كابوس ها چند تا از ماموران شهرداري را زنده زنده خورده بودند و بقيه در خواب بودند.فقط من خواب نمي ديدم من و...
در كوچه هاي كابوس زده قدم مي زدم يك پسر بچه ديدم. ديشب. زانوها را بغل كرده بود و سعي مي كرد چشم هاي اشك آلودش را بينشان پنهان كند. نزديكش شدم .
- روياي اضافه داري؟
جوابم را نداد از من مي ترسيد چرا بچه ها از همه مي ترسند حتي حالا كه بچه دزدها هم فقط خواب مي بينند.
- يك كابوس كوچك هم نداري ؟ مي خرم با قيمت خوب مي خواهي يك روياي صورتي دم صبح را با يك شكلات..
- مگر خودت خواب نمي بيني ؟
چه مي گفتم يك لرزش خفيف همه وجودم را گرفت .يخ كردم.
- نكند از كابوس هاي اين كوچه بترسي كوچولو من اينجا هستم...
- تو هم رويا نمي بيني.
تو هم؟ او هم نمي ديد او هم رويا نداشت شايد مي خواست مرا خام كند شايد او روياها را ميدزديد شايد.
- من.. من هم رويا ندارم. يعني دارم . در كوله بارم اما خودم رويا نمي بينم.مال ديگران است يعني خريدمشان.
و بعد قصه آن شب آن شب باراني قصه خواب نديدن داستان هزاران هزار پرسه بي هنگام در جستجوي رويا را برايش گفتم .گفتم كه روياها را ميتوان درون شيشه گذاشت و در نور آفتاب آنها را نگاه كرد.گفتم روياها شبها سيا لند اما روزها اگر در شيشه نباشند بخار ميشوند.
گفت خواب نميبيند .يتيم است ومرد نابينايي او را نگه مي داشته تا چشمش باشد .ناببينا وقتي فهميده نمي تواند در روياها همراهش باشد رهايش كرده و براي هميشه راه بيداري را در رويا گم كرده است .گفت از كابوس ها مي ترسد و تا بحال رويا نديده است.
از كوله بارم رويايي به او نشان دادم.يك روياي آبي كه پرنده اي در آن آواز مي خواند شايد هم مي خنديد.آن را از يك زن يهودي خريده بودم .نگاه كودك خيره بود مي درخشيد. زيباتر از هزاران رويايي كه در شيشه ها ديده بودم.آزادتر از تمامي پرندگاني كه خورشيد بارشان ميكرد.
- مال تو از يك زن خريدم در راه آهن مي خواست از اين شهر برود كه قطارها را خواب گرفته بود. در شيشه را باز نكن مگر نه آفتاب فردا بخارش مي كنه.
اما در شيشه باز شد پرنده خواند و خوابي عميق كودك را ربود و من مي انديشيدم كه آيا خواب مي بيند.

بيدار شدم در كنارم خوابيده بودي آفتاب همه چيز را بخار كرده بود با عجله برايت يادداشت گذاشتم :

ديشب خواب گربه ديدم .تو همون گربه اي بودي كه از پنجره آمد .همون گربه اي كه در توالت كثافت كرد و از شلنگ براي تميز گردن خودش استفاده كرد.در حالي كه من تعجب كرده بودم.صدا زدم :اين گربه با شلنگ خودش را تميز مي كند.در حالي كه كسي نبود به صداي من گوش كند . همون لحظه گربه به يك زن تبديل شد. يك زن در زجر كشيدن.بدون حتي يك مو بر روي بدن و سرش . برهنه تراز برهنه.اون زن تو بودي بدون هيچ مشخصه اي از تو . ولي مي شناختمت.چاق بودي و زرد رنگ ولي مي شناختمت.كسي جز تو نميتوانست گربه باشد.يك چيزي زمزمه ميكرد سرطان سرطان سرطان...
در آغوشت گرفتم گريستم.يكي شديم پيكري واحد بدني از درد و آب.

از امروز خواب هايت را برايم بنويس خواب ها خيلي مهمند خيلي.

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

اشکها و لبخندها

 

 

فیلم آوای موسیقی که در ایران به نام اشکها و لبخندها نمایش داده شد فیلم کلاسیک مورد علاقه پدرم بود . در زمان جوانیش پدرم جندین بار این فیلم را در سینما دیده بود و بسیار لذت برده بود . پدرم حاضر شد بیش از ۱۵ بار مرا به سینما ببرد تا فیلم باراباس را ببینم ( من در بچگی عاشق جک پالانس هنرپیشه زشت روی نقشهای منفی بودم و کلا نقشهای منفی برایم بسیار جذابند ) این نوشته را به پدرم تقدیم میکنم روحش شاد.

 

راهبه ای بسیار پر انرژی در کشور اتریش به عنوان معلم خصوصی به خانه کلنل فن تراپ میرود .کلنل فون تراپ ۷ فرزند دارد ۲ پسر و ۵ دختر اینها هر کدامشان زلزله گردباد و سونامی هستند و خانم راهبه متوجه میشود آنها برای جلب توجه پدرشان دخل هر چه معلم سرخانه و پرستار بچه را میآورند . در ضمن بچه ها در این خانه بازی نمیکنند رژه میروند .  خانم معلم جو شکنی میکند و به بچه ها موسیقی می آموزد و آنها را به گردش میبرد و همچنین برای دختر بزرگ خانواده نقش دوست و سنگ صبور و  .. را بازی میکند تا اینکه اتریش توسط آلمانها به تسخیر در میآید در همین مابین کاپیتان نامزدش را ترک میکن و با خانم پرستار ازدواج میکند پس از ماه عسل ارتش آلمان کلنل را به خدمت میخواند و خانواده در معرض خطر قرار میگیرد....

اشکها و لبخندها در سال ۱۹۶۵ ساخته شد .و یکی از کلاسیکهای فراموش نشدنی تاریخ سینماست که هنوز در دانشگاه های جهان تدریس میشود. دوبلاژ ایرانی این فیلم هم در حد بسیار بالایی هنرمندانه و حرفه ای است و به همراه فیلمهای (( بانوی زیبای من )) و (( این ملک ویران شده )) و (( داستان وست ساید )) از جاودانه های دوبلاژ ایران هستند .

مطلب زیر مربوط به ۲۲ مهر امسال است :

"ورنر فون تراپ"، موسيقيدان و خالق موسيقي فيلم مشهور " اشك‌ها و لبخندها در سن ‪ ۹۱‬سالگي درگذشت.


به گزارش روز يكشنبه اسوشيتدپرس، فون تراپ روز پنجشنبه گذشته در منزل مسكوني خود واقع در ويتسفيلد آمريكا درگذشته است.

بنابر اين گزارش، هر چند خانواده اين موسيقيدان كه نگارش و توليد موزيك متن بسياري از فيلم‌هاي مطرح عالم سينما را بر عهده داشته است، خبر درگذشت او را تائيد كرده‌اند اما از ارائه اطلاعات بيشتر خودداري كرده‌اند.

فيلم سينمايي اشك‌ها و لبخندها براساس كتابي كه در سال ‪ ۱۹۴۹‬توسط ماريا فون تراپ، نامادري اين موسيقيدان منتشر شد، ساخته شده است.

ورنر فون تراپ چهارمين فرزند خانواده خود بود و در سال ‪ ۱۹۱۵‬در اتريش به دنيا آمد.

شخصيت او در فيلم اشك‌ها و لبخندها در قالب پسر بچه‌اي به نام كرت بازسازي شده است.

در دهه ‪ ۱۹۳۰‬ون تراپ نواختن ويلون سل را آموخت و در سال ‪ ۱۹۳۵‬يكي از برترين جوايز موسيقي اروپا را به خود اختصاص داد.

او درسال ‪ ۱۹۳۸‬براي فرار ازدست عوامل رژيم هيتلر مجبوربه ترك زادگاهش به مقصد آمريكا شد.

فيلم اشك‌ها و لبخندها كه ساخت موسيقي آن بر عهده اين آهنگساز بود و به نوعي سرگذشت خانوادگي آنها را بازگو مي‌كند، يكي از كلاسيك‌هاي جاودانه تاريخ سينما است كه هنوز در دانشگاه‌هاي هنر سينما تدريس مي‌شود.

نقل از ایرنا

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

 

dirty pretty things

 

مهاجرت میکنی از کشور خودت از کسانی که میشناسی و مانوسی دور میشی تا تو یک کشور جدید آینده جدیدی را برای خودت رقم بزنی . شاید از تعقیب نا بجای پلیس فرار میکنی شاید از جو مذهبی و تنگ جامعه شاید از فقر شاید از همسرت که حالا دیگه دوستش نداری . اما زیاد هم فرقی نداره تو این کشور جدید یک مهمان دعوت نشده ای .

اینجا یک شهروند نیستی . پلیس اداره مهاجرت بدون هیچ حکمی در خانه شما را باز میکند و به محیط خصوصی شما احترام نمیگذارد . حالا اگر پزشک هستی باید راننده تاکسی و خدمتکار هتل بشی . اگر مرامی داری که با مواد مخدر مخالفت میکنه حالا تنها چاره برای بیدار موندن برای بیست ساعت کار در روز استفاده از مواد نیروزاست. باید کلیه خودت را بدهی تا عضو باشگاه شهروندان شوی . باید به همه باج بدهی باید باکرگی مقدست را به پای مردی بریزی که حتی برای لحظه ای بعد از سکس به تو فکر نمیکند. باید تنها برای اینکه صاحب کارت به اداره مهاجرت تلفن نکند تن به انحراف جنسی اش بدهی . باید شب را در سردخانه بیمارستان کنار مرده ها بگذرانی . باید بجنگی تا باشی نه آنکه زندگی کنی نه آنکه غذای عالی و جای خواب خوب و خانه آنچنانی داشته باشی باید بجنگی نه برای اینکه اتومبیل پورشه و BMW سوار شوي تنها براي اينكه باشي.

فيلم (( dirty pretty things )) با شعار تبليغاتي (( بعضي چيزها براي پنهان ماندن خيلي خطرناكند )) فيلمي است به ساله هاي اول مهاجرين ساكن لندن ميپردازد :

خواستم خلاصه فيلم را بنويسم ديدم در اول به صورت چرخ كرده تقديم حضورتان شد . كارگردان فيلم آقاي استفان فرييرز فيلمهاي  (( DANGEROUS LIAISONS )) و (( THE GRIFTERS ))‌ را هم در كارنامه دارد. و براي در سال ۱۹۹۰ به عنوان بهترين كارگردان شناخته شده است.  

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

THE APARTMENTآپارتمان

 

 

جك لمون هنرمند بزرگي است شك نكنيد . شرلي مك لين هم كارهاي جالبي در كارنامه دارد. آپارتمان مه در فهرست ۱۰۰ فيلم برتر جاي دارد.

 

 

 

جك لمون وقتي نقش جدي دارد هم رگه هاي غليظ طنز را در فيلم جاري ميكند تخصصش بازي كردن آدمهاي صاف و ساده است كه به غلط ظاهري منفي گرفته اند.

در اين فيلم جك لمون نقش يك كارمند ساده شركت بيمه را بازي مكند كه يك بار كليد آپارتمانش را در اختيار يك دوست قرار داده تا قبل از رفتن به مهماني لباس عوض كند .دوستش براي يك عشقبازي از خانه اش سوئ استفاده كرده و اين مطلب به اينجا ختم شده كه قسمت اعظم دخل و خرج ايشان از راه كرايه دادن و فروش مشروب در خانه اش به چهار مشتري ثابت ميگذرد. تا اينكه دلباخته دختري ميشود كه در اداره آنهي آسانسورچي است. در ضمن يكي از مديران ارشد هم خودش را در جمع مشتريان آپارتمان جا ميكند كه با همان خانم آسانسور چي سر وسر دارد.نگفته پيداست كه اين كارمند ساده خيلي سريع پيشرفت ميكند و جلو ميرود .باز هم احتياج به گفتن نيست كه همسايه هايش فكر ميكنند عجب آدم زن باز و روان پريشي هست...

آپارتمان يك فيلم كلاسيك با كمي رگه هاي طنز است . در سال ۱۹۶۰ برنده ۵ جايزه اسكار شده بنابراين محصولي سياه و سفيد را خواهيد ديد.  

مختصر و مفید آدمهای تنبل اینطوری مینویسند .برگشتم تا کاملش کنم فقط برای اینکه بگم در وبلاگ عصر یخبندان یک مطلب در مورد آپارتمان با عنوان خفه شو ورقها را بده بسیار مفصل و جالب نوشته شده . از دست ندهیدها! 

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  | 

 

تك تير انداز

اگر عشق فيلمهاي حادثه اي و چريكي هستيد تير انداز پيشنهاد بدي نيست.محصول ۲۰۰۷ است .Antoine Fuqua كارگردانيش كرده و در ‍ژانر حادثه اي  هيجان انگيز و رازگونه طبقه بندي شده. اولين شب نمايشش را در 23 March 2007 در امريكا تجربه كرده است.بازيگرانش هم Mark Wahlberg , Michael pena, Danny Glover, Kate Mara هستند.

فيلم تلفيقي از ايده هاي مطرح شده براي ترور كندي يك رنجر همه فن حريف ( بخوانيد رمبو ) و كلكهايي مشابه فيلم شغال است.

يك محفل درون دولتي تصميم ميگيرد رييس جمهورامريكا را ترور نمايد براي پوشش اين ترور از يك كهنه سرباز تك تير انداز استفاده ميكند به اين صورت كه سرباز باب لي كشته شود و اسلحه اش در مكان ترور پيدا شود و موضوع ختم به خير گردد.اما باب لي با يك تير نميميرد از طبقه ۳و ۴ هم ميافتد نميميرد و تلاش ميكند عاملين اين جريان را كه تحت امر يك سناتور هستند رسوا كند...

اين ابر مردان امريكايي كه كاملاضد گلوله تصوير ميشوند با تزريق اب نمك غير استريل انفجار و گلوله نميميرند وقتي دوستشان در جنگ ميميرد بد جوري افسرده ميشوند يابه شرق آسيا ميروند يا در جنگلهاي دور از تمدن چله نشين ميشوند.يا شخصيتهاي سفيد و خوش تيپ اتوكشيده ناگهان جبهه عوض ميكنند و ميزنند به دشت كربلا و نقش منفي از آب در مي آيند.در كل شخصيتها سيقل نخورده اند و فانتزي گونه اند اين خصوصيت حتي از سه گانه رمبو هم بيشتر ديده ميشود.

 

راستي بهتر نبود اين نقش را خود سيلوستر استالونه بازي ميكرد. 

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  |