تبليغاتX
DVD دیشب - رویای آبی
یادداشتهای کوتاه در مورد DVD های موجود در بازار

خدا بکشه آدم حسود را !

آقا ما عمرآ اهل این برنامه ها نیستیم اما از شعر کژوان خوشم اومد گفتم یک داستان هم من بگذارم .به شرقیترین ستاره هم قبلا گفته بودم .تو را به خدا تو نظرت بنویس نگن من حسودم . لطفا نظر خودتان را بگذارید  

این پست را به دلیل بی ارتباط بودن با وبلاگم هفته آینده حذف میکنم .

 

خواب هايت را برايم بنويس
همه چيز از پنجاه روز پيش شروع شد.شب بود.خواب بودم.باران سمج بهاري همه جا را خيس ميكرد .حس كردم سقوط ميكنم.‍‍‍‍‍ژرف . . .
قلبم ميتپيد. دست راستم خواب رفته بود.جز جز ميكرد تنبل شده بود .با بي حوصله گي به فرمانهاي مغز عمل ميكرد.به فكرم رسيد اين تجربه متفاوتي هست در مورد چيزي كه تا اين حد مورد اطمينان ماست.دستم...
همه خواب بودند .راه رفتم.دور خودم گشتم وبعد خوابيدم.

اما ديگر خوابي نديدم . شب هاي باراني خواب نديدم شبهايي كه آسمان ستاره حراج ميكرد هم خواب نديدم.اين بد نبود ولي همه مي گفتند بعد از آن شب باراني هر شب صدها رويا مي بينند و هزاران كابوس.و من خواب نمي ديدم.
حرف مردم شده بود خواب هاي جالب شب هاي گذشته.در تاكسي فرودگاه سينما حتي وقت نمايش فيلم ديگر كسي تلويزيون نگاه نمي كرد.همه مي رفتند مي خوابيدند تا خواب هاي تازه ببينند. يك روزنامه نوشت: مردي نود ساله كه تا به حال برف نديده بود خواب برف ديد. كسي آن روزنامه را نخواند. حالا همه روزها هم مي خوابيدند تا خواب هاي بلوري ببينند.روزنامه ها هم بسته شد.تلوزيون هم سينما هم يك نويسنده مي خواست تمام خواب هاي جديدش را در يك كتاب بنويسد اما متوجه شد ديگر كتابي چاپ نمي شود.
اما چرا من خواب نمي ديدم؟ اول شروع كردم به دروغ گفتن :
گفتم خواب ديدم كه بالاي درياچه اي آبي كه نور خورشيد قسمتي از رنگش را پاك كرده بود با دست خالي با ناباوري پرواز مي كنم.
گفتم خواب ديدم كه بالاي پشت بام خانه برهنه ي برهنه تنها ماندم واز خجالت نمي توانم پايين بيايم
گفتم خواب ديدم با زيباترين زن جهان در سواحل در يا هاي گرم دور شنا مي كنم و بعد فهميدم آن زن پري دريايي است .اما حالا يك اتفاق جديد افتاده بود .
حالا كسي فرصت شنيدن خواب هاي ديگران را نداشت.حتي دانيال هم مي خوابيد تا خودش خواب ببيند.مردم سبد سبد كابوسها را جدا مي كردند و جلوي در مي گذاشتند. رويا هاي قشنگشان را پاك مي كردند و به جاي عكس ها و نقاشي ها به ديوار مي آويختند. آدم هاي خسيس همه را انبار مي كردند.اما رويا ها به هيچ دردي نمي خورد به درد هيچ كس جز من. من كه خواب نمي ديدم.
نمي دانم اولين رويا را كي خريدم يا از كدام كوچه اولين كابوس را برداشتم.اما من تنها خريدار رويا ها و كابوس هاي شهر شدم رويا ها را مي شستم خشك مي كردم و در شيشه هاي مربا ته پستو فراموش مي كردم.حالا كوچه هاي شهر خيلي وحشتناك شده بود كابوس ها چند تا از ماموران شهرداري را زنده زنده خورده بودند و بقيه در خواب بودند.فقط من خواب نمي ديدم من و...
در كوچه هاي كابوس زده قدم مي زدم يك پسر بچه ديدم. ديشب. زانوها را بغل كرده بود و سعي مي كرد چشم هاي اشك آلودش را بينشان پنهان كند. نزديكش شدم .
- روياي اضافه داري؟
جوابم را نداد از من مي ترسيد چرا بچه ها از همه مي ترسند حتي حالا كه بچه دزدها هم فقط خواب مي بينند.
- يك كابوس كوچك هم نداري ؟ مي خرم با قيمت خوب مي خواهي يك روياي صورتي دم صبح را با يك شكلات..
- مگر خودت خواب نمي بيني ؟
چه مي گفتم يك لرزش خفيف همه وجودم را گرفت .يخ كردم.
- نكند از كابوس هاي اين كوچه بترسي كوچولو من اينجا هستم...
- تو هم رويا نمي بيني.
تو هم؟ او هم نمي ديد او هم رويا نداشت شايد مي خواست مرا خام كند شايد او روياها را ميدزديد شايد.
- من.. من هم رويا ندارم. يعني دارم . در كوله بارم اما خودم رويا نمي بينم.مال ديگران است يعني خريدمشان.
و بعد قصه آن شب آن شب باراني قصه خواب نديدن داستان هزاران هزار پرسه بي هنگام در جستجوي رويا را برايش گفتم .گفتم كه روياها را ميتوان درون شيشه گذاشت و در نور آفتاب آنها را نگاه كرد.گفتم روياها شبها سيا لند اما روزها اگر در شيشه نباشند بخار ميشوند.
گفت خواب نميبيند .يتيم است ومرد نابينايي او را نگه مي داشته تا چشمش باشد .ناببينا وقتي فهميده نمي تواند در روياها همراهش باشد رهايش كرده و براي هميشه راه بيداري را در رويا گم كرده است .گفت از كابوس ها مي ترسد و تا بحال رويا نديده است.
از كوله بارم رويايي به او نشان دادم.يك روياي آبي كه پرنده اي در آن آواز مي خواند شايد هم مي خنديد.آن را از يك زن يهودي خريده بودم .نگاه كودك خيره بود مي درخشيد. زيباتر از هزاران رويايي كه در شيشه ها ديده بودم.آزادتر از تمامي پرندگاني كه خورشيد بارشان ميكرد.
- مال تو از يك زن خريدم در راه آهن مي خواست از اين شهر برود كه قطارها را خواب گرفته بود. در شيشه را باز نكن مگر نه آفتاب فردا بخارش مي كنه.
اما در شيشه باز شد پرنده خواند و خوابي عميق كودك را ربود و من مي انديشيدم كه آيا خواب مي بيند.

بيدار شدم در كنارم خوابيده بودي آفتاب همه چيز را بخار كرده بود با عجله برايت يادداشت گذاشتم :

ديشب خواب گربه ديدم .تو همون گربه اي بودي كه از پنجره آمد .همون گربه اي كه در توالت كثافت كرد و از شلنگ براي تميز گردن خودش استفاده كرد.در حالي كه من تعجب كرده بودم.صدا زدم :اين گربه با شلنگ خودش را تميز مي كند.در حالي كه كسي نبود به صداي من گوش كند . همون لحظه گربه به يك زن تبديل شد. يك زن در زجر كشيدن.بدون حتي يك مو بر روي بدن و سرش . برهنه تراز برهنه.اون زن تو بودي بدون هيچ مشخصه اي از تو . ولي مي شناختمت.چاق بودي و زرد رنگ ولي مي شناختمت.كسي جز تو نميتوانست گربه باشد.يك چيزي زمزمه ميكرد سرطان سرطان سرطان...
در آغوشت گرفتم گريستم.يكي شديم پيكري واحد بدني از درد و آب.

از امروز خواب هايت را برايم بنويس خواب ها خيلي مهمند خيلي.

نوشته شده توسط کامران در ساعت  | لینک  |