چاخان
سفر میکردم
سالها پیش از نوح
قرنها قبل از او
بس سفرها کردم
بس عجایب دیدم
اسبهایی دیدم تیزتگتر از باد
رودهایی دیدم رو به بالا میرفت
باغبانی دیدم عاشق داسش بود
باغ سردی دیدم که درش خاک نبود
مردمانی دیدم غم هم میدیدند
شاعری را دیدم به غزل میخندید
تند بادی دیدم در سفر گم شده بود
عارفی را دیدم پاک ..خل شده بود
روزهایی دیدم به سیاهی ذغال
شب سردی دیدم روشن از مهتابی
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
من کشیشی دیدم به خدا ایمان داشت
کودکی را دیدم که به غم میخندید
به قلمدان سوگند
به سر سگ سوگند
من الاغی دیدم عاشق دانش بود
سگ زردی دیدم عشق را میفهمید
مرد مستی دیدم منکر جاذبه ماه و زمین
عاشقی را دیدم نور را مینوشید
قاتلی را دیدم که به گل درس عطوفت میداد
کوهساری دیدم به زمین راه نداشت
پیر مردی دیدم کفر - فریاد - فغان ...
ته قلبش اما به خدا ایمان داشت
اسب سرخی دیدم بوی آتش میداد
تکه ابری دیدم جنسش از سرب و بلور
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
مرد مجنونی بود دل به آواز گل یاس سپرد
مار سبزی دیدم کمکی هل شده
بود دست و پایش گم بود
اسب شطرنجی بود
بیدقی را به سواری میبرد
من رسولی دیدم که خدا را نشناخت
جیب مردم میزد
من سفرها کردم
بس عجایب دیدم
کودکی را دیدم مشق کشتن میکرد
و نسیمی خوشبو که به من میخندید
به چنار سر باغ به گل خر زهره
من شپشها کشتم
سوپ شلغم خوردم
زیر باران رفتم
برف بازی کردم
عشق هم ورزیدم
معدن تجربه ام
تکه نانی دیدم که گدایی میکرد
دلقکی را دیدم ماه را میخنداند
گربه ای را دیدم نان و بلبل میخورد
آسمان را دیدم کره خر میبارید
گرگ هایی بودند صلح فریاد زدند
من لبویی دیدم به خدا غیرت داشت
تک درختی دیدم عاشق تنهایی
بس عجایب دیدم
بس عجایب دیدم
آن زمانی که نبود
سالها قبل از نوح
آسمان آبی بود
به زمین وصل نبود
مرزبانهای افق صاعقه را میخوردند
همه مجنون بودند همه عاشق بودند همه شیدا بودند
یاد ایام قدیم
یاد ایامی که سفر میکردم
۲۳/۶/۱۳۸۰ برمزار سهراب
